نوشته ی هجدهم: ۳۰ آبان ۱۴۰۴

برادرم خیلی آدم آسیب پذیریه. گاهی دلم عمیقاً براش کباب میشه. این روزا بیکاره و دنبال کار میگرده. کمک هیچ کسی رو هم قبول نمیکنه.

حالا سرما خورده و با این حالش یه سفر طولانی رفته برای کار، که به خاطر مشکل مالیش هر چی گفتیم قبول نکرد با هواپیما بره. تو اتوبوس با وجود دو تا ماسک چون سرفه میزده مردم اعتراض کردن و اونم سرشو کرده زیر پالتوش و گلوش رو فشار میداده که سرفه نکنه. خیلی آدم مظلومیه.

اعتراض در این موارد بی جا نیست؟ وقتی کسی ماسک زده و دو تا هم زده، به چی اعتراض میکنین؟ مگه آدم مریض کار و زندگی نداره؟ خب سفر پیش میاد. حالا اونم نمیدونسته خیلی سرفه میکنه، یه سرماخوردگی عادی بوده، ولی لابد هوای اتوبوس خفه بوده که خیلی سرفه کرده. حالا چی کار کنه؟ یعنی وسط جاده پیاده میشد؟

من فداش بشم... چقدر بچه م سختی کشیده... خوابشو دیدم ظهری... خیلی حالم بد شد. خیلی دلم براش کبابه. خدا کنه یه کار خوب پیدا کنه... چقدر مردها زندگی سختی دارن. چقدر مسئولیت خونواده داشتن سخته... کاش قبول میکرد من کمک کنم. خدایا حفظش کن...

خدا کنه من اینجوری باعث آزار آدما نشم چون خودمم از کارا میکنم. نه در حد اعتراض ولی اخم و تخم میکنم گاهی که در این شرایط باشم... خدا ما رو ببخشه...

آدمهای خوبی که میروند

یکی از چیزهای خیلی قشنگی که نمیتونم ازش بنویسم مادره. دیگه میانسال شدیم، اونقدر دور و برمون و تو همسنامون آدمایی دیدیم که دیگه ندارنش دلم میلرزه ازش بنویسم، مباد که کسی بخونه و زخمی درونش تیر بکشه که درمانی نداره.

به نظر تو این درسته که خوشبختیامون رو قایم کنیم؟ همه ی ما درد داریم ولی همیشه فکر میکنیم درد فقط مال ماست، حالا اگر شروع کنیم از خوشبختیامون بنویسیم، آدما فرضشون تقویت میشه که تنهان و فقط خودشون درد میکشن و بقیه خوشبختن. این فرض هم هر چقدر که بدونی یه اشتباهه، بازم خیلی درد داره. من خودم تجربه ش کردم... من ترجیح میدم دردهام رو بگم، خوشبختیام رو تو دلم حس کنم. اینجوری به خواننده آسیب کمتری میزنم.

دیروز تو دستشویی یه دختری داشت به دوستش میگفت اونقدر موهام ریخته که فقط یه کمی ازش مونده. تو آینه دیدمش موهای خیلی بلند، مواج و قشنگی داشت، به نظر کم هم نمیومد. طبیعی بود. بعد دوستش هم گفت منم همینجوری شدم. اون یکی از آینه در دیدرسم نبود ولی مطمئنم اونم موهاش کم نیست، یه جور مهربونیه. ما میگیم منم همینجوری‌ام تا اون آدم دیگه حس بدی نداشته باشه.

نمیدونم درسته یا غلط. منم اگه بودم و حتی اگر دسته دسته مو داشتم، میگفتم منم موهام کم شده...

-------------------------------------------------

امروز بعد از صبحونه یهو به خودم گفتم خانوم نگا کن، ع هر چقدرم خوبه مال تو که نیست. آره خوبه. نیاز نیست همه گند باشن که ولشون کنی. این یکی واقعاً خوبه ولی واقعاً تو رو نمیخواد. بیخیالش شو پلیز! بعد از اون باری که بهش پیام دادم و برای تو هم ازش نوشتم، یه چند تا پیام دیگه هم دادیم و تموم شد و من دیگه پیام ندادم و اون هم. نه که خداحافظی کنیم، ولی اون میله خاموش شد، چون دیدم که هنوز نمیخواد. پیامش رو یه طرفه پاک کردم و از بلاک هم که خارجش کرده بودم و دیگه اگرم خواستم نمیتونم پیداش کنم که بهش پیام بدم. پسر چقدر برات آرزوی خوب دارم و این چقدر قلبمو میلرزونه، ولی واقعاً امیدوارم علی‌رغم اینکه حال منو گرفتی و با احساسم بازی کردی خوشبخت بشی، هیچ آدمی که کامل نیست، همه اشتباه میکنن دیگه ولی تو لیاقت خوشبختی رو داری. من که آخرشم نفهمیدم چرا نخواستی ولی حس قلبیم این شکلیه.

البته این اولین و آخرین آدمی نیست که مجبور میشم ول کنم. یه بار خواهرم رو با میم-جیم آشنا کرده بودم برای داستانهای مربوط به ساز، که سازش رو تعمیر کنه. مامان نمیدونست که من اونو از قبل میشناختم. با خواهرم رفته بود خونه ی میم-جیم که ساز رو تحویل بگیرن و بعد دیشب یهو بعد از نمیدونم چند ماه، تعریف کرد که وای چه پسری بوده! همه چی تموم. چه خونه ی مرتبی و چه همه چیز تمیزی و چه پیتزایی که پخته بوده و ...

آره اونم آدم خوبی بود. بار آخری که دیدمش گفتم ببین اگر نمیخوای جدی باشیم انقدر به من پیام نده، هر باری که تو پیام میدی برای من تعبیرش اینه که میخوای جدی باشیم! من جنبه ی دوستیِ عادی رو ندارم! بعد میرم تو فکر، ولی بعدتر میفهمم که تو فقط حوصله ت سر رفته بوده و به من پیام دادی! اون دوستی هم بعد از نمیدونم چندین و چند سال، 10 سال؟!، نمیدونم شاید بیشتر، بالاخره تموم شد، اونم دیگه پیام نداد و منم. البته اینم بگم که من خودمم یه وقتایی به اون پیام میدادم. دیگه ندادم ولی. آخرین بار خرفهم شدم که بابا این منو نمیخواد که کنارش باشم. دلیلش؟ نمیدونم، مهمم نیست. بیخیالش شدم ولی.

شاید از اینه که آدما هیچ کدوم تهش نمیمونن. من همیشه دنبال موندن و دنبال موندنی ها بودم که پیدا هم نکردم. دوست داشتم یه چیزی همیشگی باشه، وگرنه نمیتونستم ازش لذت ببرم. حالا که با فعل گذشته میگم اینجوری نیست که حالا فرق کرده باشما! نه بابا همونم.

آدمای خوب دیگه ای هم بودن که رهاشون کردم؟ آره خود میم هم علی رغم همه ی بددهنیهاش و عصبیتاش آدم خوبی بود. قلبش مثل یه بچه 5 ساله بود. ولی خب same story. اونم نمیخواست با من ازدواج کنه. فکر کنم این مشکل از منه. من از دور خوب و فانم ولی از نزدیک و به خصوص تو رابطه ی انقدر صمیمی آدم ناراحت و افسرده ای هستم. یه بار میم-جیم بهم گفت که نمیدونم تو چرا هی دنبال چالش میگردی و تا پیداش میکنی شروع میکنی به غر زدن و ناله کردن. کم میشد اون همچین حرف سردی به کسی بزنه، چون همیشه نگران احساسات دیگران بود و به خصوص براش به شدت مهم بود که آدما رو راضی کنه. کلی بهش اصرار کردم که نظرشو در مورد بدیهای من بگه که اینو گفت. اون واقعاً آدم خوبی بود بابا. انصافاً خیلی خوب و برای اونم خیلی آرزوی خوشبختی دارم. حق هم داشت نه؟

چه کاریه آدم یه آدم همیشه نالان و افسرده رو تا ابد تحمل کنه؟ من از دور قشنگم. حتی برای خودمم بهتره که آدما نزدیکم نشن چون تا وقتی دورن من دلیلی ندارم از بدبختیام حرف بزنم.

میدونی؟ این حس امنی داره که یادت بیاری آدما بد نیستن! اگر همه چی خوب پیش نرفته به چیزهای دیگه ربط داره. البته منم بد نیستم! اگر افسرده م تقصیر خودم نیست. نه من بدم و نه اونا. البته آدمای بدی هم تو زندگیم بودن. یعنی آدمایی بودن که واقعاً کارهای خیلی بدی کردن و روح خیلی تاریکی داشتن ولی میم-جیم و ع خوب بودن. میم هم خوب بود به روش خودش. کاش بتونم تغییر کنم و انقدر افسرده نمونم،

نوشته ی هفدهم: ۲۹ آبان ۱۴۰۴

این پست رو باید دیشب میذاشتم ولی خسته بودم و خوابم برد.

دیروز باز از اون روزا بود که من یهو حس کردم همه برعلیه منن و همه بهم توهین و لج میکنن. تو میدونی چی میگم چون تو زندگیم خیلی این حس پیش اومده. یهو حس میکنم همه چی بر ضد منه. اگرم با دوستام باشم و اونا باهام شوخی کنن، حس میکنم همه دارن مسخره م میکن. بدشانسی میارم. حس میکنم همه کارام غلطه.

از اون روزا بود... خیلی روز بدی بود... منم چند جا عصبی شدم و رفتاری کردم که نباید میکردم. از حسادت. یهو حسودیم شد که من انقدر داغونم و نادیده گرفته میشم. یهو بچه شدم...

سه شنبه روانکاوم ازم پرسید که ناامیدی از اینکه مشکلت حل بشه؟ گفتم آره واقعاً ناامیدم. واقعاً یه روزایی هست که انگار شیزوفرنی میشم. واقعی به نظر میادا. یهو همه چیز علیه من میشه. دیدی بعضیا هستن که وقتی باهاشون شوخی میکنی کولن و خودشونم میخندن؟ منم گاهی اونجوری ام ولی گاهی جنی میشم. تموم عقده هام میزنه بیرون و گویا شرایط هم جور میشه و یهو خیلی اوضاع خراب میشه. در این شرایط اگر تو شرکت قبلی بودم حتماً یه اتفاق بد برام میفتاد. چون اونا خیلی با هم ور میرفتن. اینجا کسی کاری به کار من نداره و باز من خل میشم.

آره ناامیدم.

دیشب دومین شبی بود که تو همین چند شب اخیر بدون نخ دندون و مسواک خوابیدم. اتفاقی که قبلتر ۶ ماهی یه بارم نمیفتاد. معتاد بازی شدم و میرم تو جا ساعتها بازی میکنم ولی وقتی خیلی خسته میسم پانمیشم مسواک بزنم و بعد بخوابم. در این حد بی مسئولیت.

خودمو دوست ندارم مریمی... باید یه خودی بسازم که دوستش داشته باشم؟ یا یه خودی وجود داره؟ آیا چیزی هست یا باید ساختش؟ برای جواب به این سوال باید اون چیزهایی رو که من رو من میکنن پیدا کنم و ببینم که چقدر اصیلن.

دیروز داشتم فکر میکردم که مادر بشم. حالا که دیگه قرار نیست ازدواج کنم لااقل مادر بشم. اگر از الآن یه کمی جدیتر کار کنم و پولامو پس انداز کنم و در کل به پول فکر کنم، تو ۴۵ سالگی میتونم یه فرزند اداپت کنم. البته راستش دلم میخواست بچه م از توی شکمم دربیاد... ولی بچه دار شدن، اونم مادر مجرد بودن، ترسناکه... اینکه من رو یه بچه تاثیر بذارم! با همه ی مشکلات و عقده هام... کافیه یه بار این حالت شیزوفرنیم بزنه بالا...

ولی من حامیِ خوبی ام. شاید مادر خوبی هم بشم. برای خودم خیلی لازمه. بعدم من اگر بدونم مسئولیت کسی با منه بسیار مراقبم.

بعدم مگه همه آدما سالمن که بچه دار میشن؟؟ تازه دارم روانکاو هم میرم. باشه؟ تا ۴۵ سالگی سالم میشم. تا اون وقت باید یه خونه و یه شغل امن داشته باشم که بهم بچه رو بدن. باید براش برنامه ریزی کنم و تو شغلم حرفه ای بشم. به هر حال حس حاملگی رو تجربه نمیکنم ولی مادر شدن رو میتونم. این دست خودمه. براش سالم میشم. براش پول جمع میکنم و زحمت میکشم.

نوشته ی شانزدهم: ۲۸ آبان ۱۴۰۴

در واقع افتاد تو فردا. یعنی الآن رسماً ۲۹ امه. امشب هم حالم بد بود و به خودکشی فکر کردم. نه نبودن و راحت شدن.

من هیچ راهی ندارم. هیچ چیزی بهم کمک نمیکنه. به محض اینکه نماز رو کنار میذارم دچار فروپاشی میشم. یهو نظر آدما برام مهم میشه. یهو تبدیل میشم به یه آدمی که هیچی نیست. کمرنگ میشم و پر از درد...

نوشته ی پانزدهم: ۲۷ آبان ۱۴۰۴

از خواب پریدم.

چه خوابی!

خواب دیدم میخواستم یه ساندویچ سرد بخرم. از یه مغازه ی شلوغ. فروشنده ها هی همه رو راه مینداختن جز من. چند بار بهشون گفتم و میگفتن باشه ولی سخت ترین سفارش ها رو هم میدادن، ساندویچ منو نمیدادن. خجالت میکشیدم از اینکه نادیده گرفته میشدم... یهو عصبانی شدم و با فریاد گفتم که من کلی معطلم، شما همه ساندویچهای پختنی رو دادین ولی مال منو نه. اونام باهام دعوا کردن و گفتن که پلیس خبر میکنن.

این حالت که منتظر بمونم و نادیده گرفته بشم برام ترسناکه... مثل اون باری که دبیرستان بودم با بابا رفته بودیم کباب سید. جای پارک نبود و منو فرستاد. مدتها منتظر موندم ولی کسی صدام نکرد. چند بارم پرسیدم که نوبت من نشد؟ آخه بعضی از آدمایی که بعد از من بودن رفتن.

بعد یه بارش که دوباره پرسیدم گفت خیلی وقته شما رو صدا کردم و جواب ندادین... من همونجا اول نشسته بودم... کبابمون سرد شده بود و مامان اینا باهام دعوا کردن.

احساس بی عرضگی و نامرئی بودن کردم تو خواب. احساساتی که خیلی وقتا داشتم تو زندگیم... احساسی که دیروزم وقتی آرایشگره ۱۴۰۰ گرفت داشتم. همین چند ماه پیش رنگ کرده بودم و قیمتش نصف بود، ولی حتی چونه هم نزدم... احساسات ترس و تنها گیر افتادن، مظلوم واقع شدن و بی ارزشی در من بیدار شد که این خواب رو دیدم... چه خواب بدی... چه احساساتی در من بیدار شد.

زن شرابی

رفتم موهامو رنگ کردم. به هوای قرمز رفتم ولی شرابی شد. فقط تنوع میخواستم. البته این رنگ خیلی تنوعی نداره چون قبلاً هم این رنگی زده بودم. قشنگ شد خیلی ولی نرفته بودم قشنگ بشه، میخواستم خاص بشه.

باید یه کمی لاغر کنم. دیگه خیلی تپل شدم. یه جاهایی به چشم نمیادا ولی یه جاهایی تو ذوق میزنه. داشتم فکر میکردم این تسک رو برای خودم تعریف کنم. ببینم میتونم به یه چیز وفادار بمونم و براش زحمت بکشم؟

نظرت چیه؟

فردا باز وقت روانکاو دارم. نمیدونم خوب بود که وقت گرفتم یا نه... بار قبل که مچلم کردن تصمیم گرفتم دیگه وقت نگیرم.

امشب حس زنونه ای دارم. لاک زدم و موهام رنگِ زنونه شده. امشب زنم.

نوشته ی چهاردهم: ۲۶ آبان ۱۴۰۴

یکی از لذتهای زندگی اینه که صبح بیدار شی و تصمیم به مرخصی بگیری و مرخصی هم داشته باشی البته. اینو بعدها یادت بیار. این لذت لحظه ی آخر کنسل کردن. اغلب حالمو خوب میکنه.

اگر تعطیل باشه، یا از قبل مرخصی زده باشی انقدر حال نمیده. البته بدیش اینه که واقعاً باید حالت بد باشه که بتونی همچین کاری بکنی وگرنه یا باید دروغ بگی یا پوینت منفی محسوب میشه.

امروز من واقعاً داونم. دو روزه. دیروز که خیلی افتضاح بودم. هی به صفحه زل میزدم و نمیدونستم چه چیزی باید بخورم. هی حس کردم پول حروم دارم میگیرم... حسی که توی بعضی شرکتهای دیگه داشتم...

پس مرخصصص...

واقعاً باید یه تصمیمی برای زندگیم بگیرم... نمیشه هی منتظر باشم که یه روز خودم از در بیاد تو. یا جایی یهو پیداش کنم. باید این خود رو بسازم... چی بسازم ولی که همه ی نخودیای درونم باهاش موافق باشن؟ چی بسازم که فیک نشه؟

یه چرتی بزنم... دیشب ساعت ۱۲ خوابیدم.

نوشته ی سیزدهم: ۲۵ آبان ۱۴۰۴

روز مزخرفی بود... هی الکی تب عوض کردم و سعی کردم تمرکز کنم که موفق هم نشدم. تمرکز نداشتم اصلاً. باز شیطان درونم بیدار شده. فردگراییم مترادف میشه با گند زدن به همه چی... تو رو خدا اینجا گند نزن...

اضافه (موهام)

آها اینو یادم رفت بنویسم. دیشب خواب دیدم با مامان رفته بودیم حموم که موهامو کوتاه کنه. ولی نمیتونستم تصمیم بگیرم واقعاً میخوام موهام کوتاه شه یا نه.

موهام همیشه برام نماد امنیت و زنانگی بوده. هر جا غوغا کردم کوتاهشون کردم. یه بار حتی ماشینشون کردم. و هر بار وقتی کوتاهشون کردم، درست مثل وقتی آزادی رو انتخاب میکنی، خیلی سخت دوباره اثر انتخابم از بین رفته. مثل اون بارهای دیگه ای که آزادی رو انتخاب کردم ولی نتونستم پاش بمونم ولی تا مدتها جاش رو زندگیم مونده بود (یا هنوزم مونده) و درد میکرد (و میکنه). حتی وقتی به آغوش امنیت فرار کرده بودم.

موهام دیر رشد میکنه. نمیتونستم تصمیم بگیرم... چقدر دلم برای اون دوره ای که راحت میتونستم تصمیم بگیرم تنگ شده. ولی نکته ی غم انگیز اینجاست که هر چی سن میره بالاتر نیاز به امنیت بیشتر میشه و انتخاب آزادی سخت تر... سخته خیلی...

امنیت و اسارت

زندگی، اگر نگم همیشه، خیلی وقتا عرصه ی انتخاب بین امنیت و آزادیه. آدمای عادی ترکیبی انتخاب میکنن ولی بیشتر وقتا امنیت رو انتخاب میکنن.

اونایی که در تاریخ ماندگار شدن کسانی بودن که بیشتر آزادی رو انتخاب کردن.

این دوگانگی در زندگی مردها و زنها هست و شکلش متفاوته ولی برای زنها همیشه انتخاب آزادی سخت تره، چون جامعه هر چند به زنی که امنیت رو انتخاب میکنه خدمات زیادی ارائه میکنه، با زنی که آزادی رو انتخاب کرده خیلی سخت میجنگه.

در مورد مردها ولی جامعه خیلی جاها انتخاب آزادی رو انتظار داره در نتیجه اگر امنیت رو انتخاب کنن خیلی هم پیشنهادات خیره کننده ای براشون نداره، در مقابل تا یه جایی طلب آزادیشون رو حمایت میکنه. البته همیشه حد داره ولی همونشم خیلی خوبه.

زنهای آزاد و زنهای پناه گرفته در آغوش امنیت بدترین دشمنهای همن. البته این موردیه و همیشگی نیست، هیچ کس نمیتونه همیشه آزادی یا امنیت رو انتخاب کنه. ما همیشه اون روی داستان رو در خودمون داریم. در هر موردی هم از اونی که انتخابی عکس ما کرده اعلام برائت میکنیم تا ثابت کنیم انتخاب ما درست تر بوده.

من نباید برمیگشتم مشهد. ولی انتخاب آزادی جایی که امنیت برات فراهمه سخت تره. دوره ی کارشناسی تهران موندن آسون تر بود چون امنیتی جایی منتظرم نبود. یه مرد بودم. باید آزادی رو انتخاب میکردم. ولی انتخاب آزادی جایی حقیقتاً ارزش داره که بتونی انتخابش نکنی و بتونی چیزهای خیلی خواستنی داشته باشی و پشت پا بزنی به همه ی اونا و آزادی رو انتخاب کنی. به خاطر همین ارزش یک زن آزاده از چند مرد آزاده بیشتره. اینجا انتخاب سخت تری شده و از اون طرف درد بیشتری کشیده شده.

دیشب اکنون مجتبی شکوری رو میدیدم که آخرای حرفش خوابم برد. چقدر واضح تشنه بود. همون مدلی بود که من وقتی از دوبی برگشتم بودم، منتها شدیدتر. وحشت زده از تنها موندن، از آزادیِ بیش از حد. فرار کرده بود از آزادی و فهمیده بود ترسشو ولی شاید داشت توجیه میکرد که چون ایران خوب بوده برگشته. البته که امنیت خوبه. خوبه آدما رو و شرایط رو بشناسی. لذتبخشه که تا آخر عمرت تو محله ی پدریت زندگی کنی. همه همسایه ها رو بشناسی همه درختای محل و همه چی برات قابل پیش بینی باشه. همون میلیه که من به خونه های قدیمی دارم. احساس امنیت بهم میده.

ولی خب همینای امنیت اغوا کننده ست دیگه! اگر امنیت اغواکننده نبود کسی آزادی رو به خاطرش رها نمیکرد...

نباید برمیگشتی عزیزم... سخت بود ولی کاش تحمل میکردی و میجنگیدی...

نوشته یازده و دوازده: ۲۴ آبان ۱۴۰۴

آره دیشبم یادم رفت بنویسم.

امروز خیلی کمرنگم. خاکستری خیلی کمرنگ. گمم یه جورایی. خوبیش اینه که کسی خونه نیست. رفتم مطب ولی فهمیدم یه اشتباهی شده و برام وقت نذاشتن. بهتر! حوصله ی حرف زدن با اون زنک یخ و ماست رو نداشتم.

من چی هستم؟ از کارم متنفرم چون توش معمولی ام. از معمولی بودن متنفرم ولی حوصله ی بهتر شدن رو هم ندارم دیگه. آخه در چه زمینه ای بهتر بشم؟ همه ی خواسته هام تناقض دارن. چطور میتونم یه نفر بشم؟ یه عالمه آدم نصفه نیمه تو منن. نه هیچ کدومشون کنار میکشن و نه میتونن تموم و کمال کنترل رو دست بگیرن. من هیچ کسی نیستم و همه کسی هستم...

چرا یه خواب نمیبینم که یه چیزایی برام روشن شه؟ قبلاً اینجوری بود. صبحها همه چیز مشخص بود. الآن همیشه همه چی مبهمه. هیچ حسی ندارم. حوصله ندارم باز فردا برم سرکار... دیگه چیز جدیدی در این جهان نیست... افسرده م...

رابطه ی گلودرد و زندگی

دیشب از شرکت که اومدم خیلی به هم ریخته بودم. افسردگی بعد از پریودیه... غذامو آوردم طبقه ی بالا بخورم. با مامان هم بحثم شد که چرا تو خوراک لوبیا پیاز ریخته! البته کارم بد بود، میدونم یه روزی بابتش پشمون میشم، ولی اعصابم له بود... کلی گریه کردم و نوشتم. بعدم خوابم برده. با همون لباسای تنگ. حالا بیدار شدم و لباس خواب پوشیدم. آرومتر شدم.

حس یه درد کوچیک تو گلوم داشتم و به این فکر افتادم که مدتهاست گلودرد نداشتم و اگر در حال مرگ باشم ممکنه یادم بیفته که این حس یکی از حسهاییه که در حیات زمینیم برام آشنا بوده. منو به این زندگی وصل کرده! همین گلودرد! مسواک نزده بودم. مسواکمو زدم و برگشتم تو تخت.

مدتیه طرف چپ سینه م درد میکنه. میگن درد عضلانیه ولی نمیدونم چون طولانی مدت شده. ولی من حتی دکتر هم نمیرم. یعنی تنها کاری که میکنم اینه که برم سرکار. وقتی برمیگردم دیگه هیچ کاری نمیتونم بکنم. دیگه ابداً نمیتونم باز برم بیرون... من خسته م... خیلی!

به خصوص که پریود تموم زندگیم رو در اختیار خودش گرفته. قبلش یه جور افسردگی دارم. حینش یه جور اذیتم. تموم که میشه یه جور. دوره تخمک گذاری یه هفته درد و عصبیت... با توجه به اینکه من هرگز هم قرار نیست مادر یا حتی همسر بشم این همه سال درد و مصیبت و بدبختی خیلی غم انگیزه...

نوشته ی دهم: 22 آبان 1404

یه روزهایی هست مثل امروز که خیلی بده. آدم فکر میکنه هیچی به جز مرگ خوشحالش نمیکنه. چی تو زندگی من جالبه آخه دیگه؟

یه کاری میکنم که توش معمولی ام. یه خونواده ی معمولی دارم. هیچ کسی تو زندگیم نیست که باهاش یه بیرون برم. همیشه سرکارم. یه چیزی نیست که جالب باشه آخه... چقدر احساس بدبختی میکنم... چقدر من بدبختم... چقدر حالم بده و حتی یه نفرم نیست که براش مهم باشه... شب بدیه. امشب خیلی شب بدیه مریم... اگر بعدها اینا رو خوندی بدون که امشب حالم خیلی بد بود... ولی این تنها شبی نبود که حالم بد بود و دلم گرفته بود... بیشتر وقتا همینجوری بودم...

خودمو دوست ندارم. حالم از خودم به هم میخوره... یادم میفته کارشناسی که تهران بودم چقدر خودم رو تحقیر میکردم... یادته با چه آدمایی دوست بودم؟ فقط از ترس تنهایی.. بعد هی بیشتر و بیشتر حالم از خودم بد میشه و بعد یهو دلم مرگ میخواد... دلم میخواد برم از پنجره بپرم پایین...

چقدر حالم بده خدایا... چقدر حالم بده امشب... چقدر تنهایِ تنهام...

ترس

میترسم.

حالم بده و مدام میترسم.

فراکنشتاین میبینم و ویکتور میخواد اون بچه رو شکنجه بده، چون الیزابت بهش علاقمند شده... طاقت نمیارم. میبندمش.

میام بلاگفا میبینم کسی برای مادر از دست رفته ش نوشته و ترس برم میداره که وای بدبخت شدم، اگه یه روزی منم... آره دیشب انگار داشتم خوابشو میدیدم که مامان نیست... وای خدایا یعنی من میتونم تحملش کنم؟ این تنها و تنهاتر شدن رو؟

میترسم. خیلی زیاد...

دندونام درد میکنه.

فردا قراره بریم پارک پیاده روی. چرا انقدر غمگینم؟ چرا هیچی خوشحالم نمیکنه... مرگ چی؟

اگر هر شب بنویسی، هر جوری که شده، حتی در حد یه جمله، بعد یه روز میشه که نمینویسی. اون روز مردی. شایدم شب قبلش بعد از اتمام نوشته ت، یا تو خواب...

نوشته ی هشتم و نهم: ۲۰ و ۲۱ آبان

دیشب یادم رفت بنویسم. خودمو دوست ندارم این روزا. خسته و مرده و افسرده م. احساس تنهایی میکنم و شدیداً نیاز دارم کسی که دوستش داشته باشم و دوستم داشته باشه بغلم کنه.

چقدر غم انگیزه که قراره تا آخر عمرم تنها بمونم... چقدر غم انگیزه که یه همچین حسرت بزرگی رو تا همیشه به دوش بکشم... طفلکی من... نمیدونم چرا اینجوری شد... لعنت به پائیز.

لابد میپرسی که به ع پیام ندادی مگه؟ تو که خوب میدونی! چیزی که تموم شده، تموم شده! نمیشه مرده رو زنده کرد. به خصوص حالا که تهرانم نیستم. دوریم و قطعاً دیگه همو نمیبینیم. برای اونم یه سرگرمیه فقط، حرف زدن با من.

راستش این سوالو که از خودم میپرسم تموم وجودم بغض میشه، ولی نمیدونم و نمیتونم بفهمم من چی کم داشتم که اینجوری شد؟ این تنهائی مزخرف گریبانمو گرفت... از خدا نمیخوام کسی رو بهم بده. آخه نمیده. میدونم. قبلاً هم خواستم... عادت کردن بهش برام سخته... دیگه تو سنی نیستم که دلم بخواد عجیب غریب باشم... دلم میخواست الآن یکی بود که دوستش داشتم و بغلش میکردم. گرم بود...

لعنت به پائیز...

نوشته ی هفتم: 19 آبان 1404

امروز یه حماقتی کردم که مدتها بود نکرده بودم و فکر نمیکردم دیگه هم بکنم. فکر میکردم از سنم گذشته که این کارا رو بکنم.

سال 1402 بود که با ع آشنا شدم. تو یه سایت همسریابی آشنا شدیم. حدود یک ماهی آشنا میشدیم و دو باری همو دیدیم، ولی بعد یهو یه بحث کوچیک کردیم و قهر و دیگه تموم. این ماه اردیبهشت بود، رفت و ماه آبان پیام داد! گفت که مادرش فوت شده بوده ولی منو فراموش نکرده. دوباره شروع شد و این بار تا فروردین و اردیبهشت دوباره ادامه پیدا کرد. البته بازم خیلی کم همو دیدیم، با این وجود که هر دو تهران بودیم، اون تنبلیش میشد که بیاد همو ببینیم. بیشتر وقتش برای خونواده ش میرفت، ولی ازش خیلی خوشم میومد. یه پسر نایس و بانمک بود، مژگون برگشته، ظریف، شوخیهای به جا و بسیار بانمک و به یاد موندنی رو با صدای گوشنواز و لهجه ی قشنگش که گاهی میومد و کلامش رو آهنگین میکرد و پشت چشم نازک کردنا و اداهای بامزه ش، خنده دارتر میکرد.

کنارش که بودم ناخودآگاه به طرفش کشیده میشدم و دلم میخواست بغلش کنم. خیلی برام خواستنی بود. به ندرت این حس رو با پسری تجربه کردم. همیشه این جوری ام که اگر با کسی دوست بودم تو خیال بغل کردنش رو تجسم میکردم ولی وقتی کنارش بودم ازش فاصله میگرفتم. یه بار در ماشینش رو سهوا کوبوندم به جدول. اصلاً به روشم نیاورد، در حالیکه ماشین گرون قیمت بود.

معدود حسی رو تجربه کردم که با اون داشتم. بهتره بگم اصلاً همچین حسی رو تجربه نکردم. خیلی دوست داشتم مال هم بشیم و فکر میکردم همه چی مناسبه. بعد یهو یه روز گفت ببین من نمیتونم ازدواج کنم و ازدواج هم نخواهم کرد. خیلی اذیت شدم. من حتی بچه هامونم تجسم کرده بودم. خیلی سیاست مدار و تو دار بود. هیچ وقت احساسش رو بیان نمیکرد، مگر توی لفافه، یا تو شوخی. بعد من نمیدونستم چی شوخیه، چی جدی!

قبلتر یه بار به ح احساس پیدا کرده بودم، ولی با ح هیچی رو تجسم نمیکردم. گاهی ازدواج. اونم گاهی که خل میشدم، بچه که اصلاً. حتی نمیشد تصور کرد که اونو به خونواده ت نشون بدی، یا باهاش آینده ای داشته باشی.

ولی ع فرق داشت. میشد یه زندگی رو کنار اون تصور کنی و من تصور کرده بودم! خیلی عمیق تو تخیلاتم گم بودم که بهم گفت نمیخواد با من ازدواج کنه. بعد از اون یه دعوا کردیم و باز یه بار دیگه برگشت ولی بعد دیگه بلاکش کردم. بازم یه بار بعدتر آنبلاکش کردم و بعد دیگه بلاک بود تا امروز. یه سال میشه. یا شاید بیشتر.

امروز یهو دلم خیلی شدید براش تنگ شد! یه جوری که انگار دیروز با هم بودیم. تو پریود اینجوری میشم. احساساتم خیلی قوی میشه. و به خصوص احساسات جنسیم اینجوری یهو زیاد میشه. هیچی دیگه. کاری رو که نباید میکردم کردم و بهش پیام دادم. یه کمی پیام رد و بدل کردیم. پشیمون نیستم البته. بیشتر دلیل این کارم همین حضور همکارمه. من بهش خیلی علاقه دارم و اون متأهله. نگاه هاش، شوخیاش، هیکلش، تیپش، صدای لطیفش و آرامشش منو یاد ع میندازه. البته این خیلی آدم خوبیه و ع به این خوبی نبود. مهربون بود چرا ولی شر و شیطون هم بود و خیلی هم با احساسات من بازی کرد. من ولی برای اینکه این احساس رو در نطفه خفه کنم رفتم به ع پیام دادم. این احساس لعنتی همونیه که تو شرکت قبلی به م داشتم که اونم متأهل بود. اونم شباهتهایی به ع داشت. همین هیکل ظریف و بغلی و صدای لطیف و شخصیتش... و مهمتر از همه اینکه این دو تا هم جوری به من نگاه میکنن که انگار به من احساس دارن. میدونم در مورد این همکارم اشتباه میکنم. م به من احساس داشت، اینو مطمئنم. ولی این همکارم آدم خوبیه! مؤمنه! البته نمیدونم نگاه هاش یه جوریه ولی نه بعید میدونم. اون نباید از من خوشش بیاد! من خیلی ازش خوشم میاد خدایا! لعنت به من! لعنت به ع.

یعنی اگر من با ع ازدواج میکردم اینجوری نمیشدم که انقدر به مردهای متأهل علاقمند بشم؟! بابا من بیمارم! این اولین بارمم نیست. کلاً انگار برای من جالبتره دوست داشتن کسی که نمیتونه بهم دست بزنه. خدایا خودت کمکم کن حیثیتم نره. گند نزنم. اگر اون به من بی توجه بشه من خیلی زود علاقه م رو بهش از دست میدم. ولی دست خودم نیست. من به شدت نیاز به توجه دارم و نه هر توجهی هم. اون توجهی که م میکرد و اون توجهی که این همکارم میکنه. یه توجه مهربانانه... دلم خوش بود از اون شرکت اومدم بیرون و دیگه تو فکر یه مرد متأهل نیستم، حالا اومدم اینجا و اینجوری شد! دلم نمیاد دعا کنم که اون از من بدش بیاد، چون اتفاقا غم انگیزی میشه... همین نگاه هاش و حضورش رو دوست دارم. دوستش دارم واقعاً و برام مهمه. کاش بد نشه...

ببخش امروز پریود بودم و خیلی روز خوبی نبود. روزهایی که تخمکم دفع میشه غم انگیزه. آدم فکر میکنه که چی میشد اگر این تبدیل به بچه میشد؟ آدم نمیتونه به این فکر نکنه که بچه ش با ع چه شکلی میشد؟ فردا پس فردا تموم میشه و این احساس هم میره تا ماه بعد!

نوشته ی ششم: ۱۸ آبان ۱۴۰۴

از ۵ شنبه دیگه نماز نخوندم. حتی قبل از پریودم بود یعنی شبش پریود شدم ولی آشفتگیم زیاد شده بود اون روز. اونقدر که نماز ظهر و عصر واقعاً یادم رفت! و چون یادم رفته بود دیگه کلاً نخوندم.

از اینکه خودمو گول بزنم متنفرم. از اینکه بدون تمرکز وایسم سر نماز بدم میاد... میدونم که حتی همین نماز بی تمرکز رو وقتی میخونم آدم متعادل تری ام تا وقتی نمیخونم. ولی بازم دلم نمیخواد نماز عادتی بخونم. نمازی که بین رکعتهاش اشتباه کنی و وقتی تموم شه خوشحال شی...

لیاقت ندارم...

نوشته ی پنجم: ۱۷ آبان ۱۴۰۴

روز شلوغی بود. خونریزی شدید و یه عالمه شلوغی.

حالم بده... دوست ندارم بنویسم... خسته و مرده م. عجب بدم برای روابط اجتماعی!

نوشته ی چهارم: 16 آبان 1404

مدتیه که این سریال رو میبینم. بیشتر وقتا موقع خواب یا استراحت یا وقتایی که بیکار و بی حوصله م.

ولی امروز صبح که بیدار شدم بعد از بیداری، در شارپ ترین زمان ذهنیم یه قسمتش رو دیدم و خیلی بیشتر منو به فکر فرو برد. بیشتر از حالت عادی که فقط برای فانش نگاه میکردم.

دنیای نوجوونا چقدر ترسناکه. یادم میاد منم همینجوری بودم. همه چیز برام خیلی جدی بود و فکر میکردم من اولین و آخرین انسانی ام که دارم تجربه ش میکنم. همه چیز خیلی عمیق بود و به نظر ابدی میومد. به خصوص دردها! به نظر همه چیز به من مربوط میشد. من خودم رو خیلی جدی میگرفتم و هیچ کسی منو جدی نمیگرفت! مثل حالی که خیلی از نوجوونای نه کاملاً نرمال، دارن. حس میکردم هیچ کسی منو نمیفهمه و همه ی دنیا علیه منن. مسائل رو مخفی میکردم و میترسیدم از کسی کمک بگیرم. حتی در واقع نمیدونستم مسئله ی اصلی چی هست!

البته نه که حالا بدونما. فقط حالا میدونم که خیلی از آدما اینجوری هستن و اونایی هم که نیستن فقط دارن تظاهر میکنن. اونایی که یه جمعیتی پیدا میکنن و مثل جون بهش میچسبن و سعی میکنن درش بمونن، از خارج به نظر میاد که اونا مثل ما تنها نیستن. به خصوص در نوجوونی اینجوری به نظر میومد. حالا که به یاد میارم خوب میبینم تلاشهای آدما رو برای پذیرفته شدن در گروه ها.

یادمه یه دختری داشتیم که خیلی هم خجالتی و خیلی هم عادی بود. تا اینکه گویا یه سال یهو تصمیم گرفته بود که پیشرفت کنه و شروع کرد به چسبوندن خودش به گروهی که هم زیبا بودن و هم از خونواده های پولدار و هم اینکه درسشون خوب بود. خودش رو بهشون چسبوند و خودش رو شبیه اونا کرد. اینکه من هیچ وقت این کار رو نکردم البته فقط به این خاطر نبوده که من اعتماد به نفسم خیلی کمتر از این حرفا بود، در اصل به نظرم از همون بچگی میدونستم این کار درستی نیست که خودت رو فیک کنی. شاید تواناییشم نداشتم اگر میخواستم، به خاطر شرایط خونوادگی و تربیتیم و اون میزان ناآرامی و خود تحقیری که اون زمان در وجودم بود. ولی میدونستم که غلطه! همیشه میدونستم اون دختره کار اشتباهی میکنه. البته شاید اون موقع دقیق نمیتونستم توضیح بدم که چرا، شایدم میتونستم.

دارم «سیزده دلیل برای...» رو میبینم. خیلیا گفته بودن که این بچه بازیه. منم از این آدما نیستم که فکر کنم مهم ترین و واقعی ترین بخش زندگیمون تو نوجوونی بوده، ولی نوجوونی دوره ی خیلی مهمی بوده و هنوز درون ماست. دوره ای بود که ما با جهان آشنا شدیم و فهمیدیم که چقدر بی رحمه. هر کسی یه جوری و با یه تجربیاتی از اون دوران بیرون اومد.

تموم این بچه ها جالبن. هانا، جسیکا، کِلی، جاستین، برایس، تایلر، آنی، آلکس و بقیه. همه شون جالبن و آدم از دیدن اینکه این سریال انقدر واقعی درونیات یه نوجوون رو نشون میده ذوق میکنه...

شب سوم: ۱۵ آبان ۱۴۰۴

روز خوبی نبود، زیاد حرف زدم، مضطرب بودم، زیاد شوخی کردم، شایدم یکی رو ناراحت کردم. دارم خود واقعیم رو نشون میدم. همون دختر هیجان زده و نامتعادلی که درونم هست رو. همون دختری که تو ۳۷ سالگی هنوز بچه ست. وسط حرف میپره و هیجان زده ست که اول حرف بزنه.

میبخشم خودمو امشب پریود شدم، این اضطراب برای این دوره طبیعیه.

ولی نمازمم نخوندم. یه مدتیه بی تمرکز میخونم... البته نماز بی تمرکز از نماز نخوندن از یه جهاتی بهتره ولی از جهاتی هم نه. لعنت به من. لعنت به احساساتم. امشب خودمو دوست ندارم. ولی میبخشمت، پریودی طفلکی...

شب دوم: ۱۴ آبان ۱۴۰۴

سلام!

خب امروز روز کاری خوبی بود، حتی خیلی خوب. این که هیچ.

بعد از جلسه با یکی از همکارام راه میرفتم، بحث یکی اساتید شد گفتم ازش خوشم میومده خیلی. پرسید چرا. گفتم شاید چون خوب درس میداد. ولی شایدم به خاطر این بود که خشن بود. بعد گفتم البته فلانی (یه استاد دیگه) رو بچه ها خیلی دوست داشتن خیلی مهربون بود.

ولی بعد به ذهنم رسید که من چرا باید از آدمای خشن خوشم میومد؟ دیگه اینجوری نیستم، کمتر اینجوری ام یعنی. ولی همیشه دنبال آدمای ناسالم و روانی بودم برای علاقمند شدن! حالا دیگه ازش خوشم میاد چون یادم میاد روزی ازش خوشم میومده. وگرنه دیگه از آدمای خشن خوشم نمیاد. این نشون میده اعتماد به نفسم رفته بالا و خودمو لایق محبت و احترام میدونم.

وقتی اعتماد به نفست پایینه اگر کسی رو ببینی که باهات بدرفتاری میکنه حس میکنی اون باهات صادقتره. حس میکنی اون آدم توی واقعی رو دیده و در نتیجه اگرم کنارت مونده، علی رغم توهین و آزار، یعنی همیشه میمونه. ولی اونی که باهات خوبه احتمالاً فقط چهره ی واقعیتو ندیده! روزی که ببینه میره و تو به این احساس زودگذر وابسته نمیشی.

از طرفی حس میکنی اون لابد از تو برتره که با تو بد رفتار میکنه. و اگر خوب رفتار میکرد یعنی از تو پایین تر بود. پس ارزشش رو نداشت که باهاش بمونی.

از این بگذریم یه حسی به این همکارم دارم که نمیدونم چیه، ولی خدا کنه جز احترام نباشه و خدا کنه که اونم به من بی حس ترین باشه. فقط احترام. واقعاً دلم نمیخواد ذره ای بیش از این باشه. خدا بهم کمک کنه. من تنهام و قلبم زود میره. میدونم اشتباه میکنم ولی گاهی دست آدم نیست... دعا کن یه جوری پیش بره که هرگز حسی بیش از احترام ایجاد نشه. هرگز. برام دعا کن. سخته خیلی احساسی باشی و تنهای تنها باشی و بری سرکار و بعد گاهی قلبت نتپه. اونم وقتایی که هورمونات به هم ریخته ست. خدایا بهم رحم کن و کمک کن هرگز یه آدم متاهل بهم توجه احساسی نکنه و من برداشت احساسی از توجهش نکنم. هرگز هرگز هرگز....

خدایا منو تو این تنهایی که امتحانته، پیروز کن.

شب اول، ۱۳ آبان ۱۴۰۴

هوا امشب خیلی سرده، سگ نگهبان خونه ی نیمه تموم روبرو داره پارس میکنه ولی به نظر میاد از سرخوشیه.

امروز خوب کار کردم. روز کاریِ خوبی بود. هر چند که تو مود گنگ بودم. شلوار ۶ جیبمو با پلیور گرگیم پوشیده بودم و گردنبند چشم سائرونم انداخته بودم. با هیچ کسمم میل سخن نبود.

نزدیک پریودیه و این حالات طبیعیه. هدیه تولد خواهرمو خریدم، گرون شد ولی پول برای همینه دیگه! که خرج کنی برای عزیزانت.

دارم فصل آخر "سیزده دلیل برای..." رو میبینم. روانکاو Clay بهش گفت که ما از عشق میترسیم چون میدونیم بهمون خیلی آسیب میزنه ولی بازم عاشق میشیم.

قشنگ بود. نزدیکترین تجربه ی من به عشق با خواهرم بوده.

زانوم بدجوری درد میکنه. توش تیر میکشه. به خودم قول دادم دیگه نمازمو ترک نکنم و مدت طولانیه که قولمو نگه داشتم حتی اگرم قضا شده ولی خوندم. منتها امشب فقط مغربمو خوندم. تیر کشید خیلی زانوم. یه جور بدی شده. اون یکی رو باید خوابیده بخونم.

ساعت هشته. یعنی بعدش بخوابم؟ میخواستم امشب پیر پسر رو ببینم ولی نه رو پرده ست دیگه، نه اکران آنلاین، نه میشه خریدش. هیچ. حیف.

از یکی از همکارم بدم اومده. خیلی دلیل کمرنگی براش دارم ولی گاهی زیاد میشه این حس بد. میدونم که احتمال زیاد دارم اشتباه میکنم ولی از اون حالتای لعنتیمه که دست خودم نیست. زیادی با مردم مودبم و اگر اونا متقابلاً اینجوری نباشن ازشون متنفر میشم و این خیلی بده. البته عمر نفرتم کوتاهه و کار خاصی هم برای آزار رسوندن به کسی نمیکنم ولی همین که تو دلمه تو چهره مم دیده میشه. کاش بتونم بزرگ شم.

شروع شرح حال نویسی

تصمیم گرفتم از امشب هر شب بنویسم. اگر موضوع خاصی تو ذهنم بود که هیچ، وگرنه شرح حال اون روز رو. بالاخره آدم باید روزهاش باهم متفاوت باشن. کاش باز بلایی به سر بلاگفا نیاد که داده هاش بپره. خب در هر حال اگر اتفاق بیرونی ای نیفته میخوام یه جایی داشته باشم که هر روز زندگیم از ۱۳ آبان ۱۴۰۵ به بعد (چون قبل از این منظم و شرح حال گونه نمینوشتم) بدونم در همون روز، سال قبلش کی بودم و کجا بودم و چه حسی داشتم. بعد انگار یه جوریه از دید اون آدم سال پیش، داری آینده تو میبینی.

چون دیروز دقیقاً تو این فکر بودم که پارسال همین موقعها بود که رفتم تهران وسایلمو برگردوندم. پا در هوا بودم، هنوز سرکار نرفته بودم. رفتم زندان قصر و موزه عبرت و حسابی پکر بودم تا مدتها. ولی خب وقتی ندونی دقیقاً کِی بوده و چه روزی بوده، اون حس رو نداره.

تو این یه سالی که از اون روزا گذشت دو جا سرکار رفتم و دومیش شغل مورد علاقه م بود، کلی آدم جدید رو عمیق شناختم، یه بار رفتم دوبی، یه بار رفتم قشم، روانکاویم رو شروع کردم. مامان و پدر دو تا عمل سنگین کردن. ظاهر اتفاقات اونقدری زیاد نبوده ولی باطناً خیلی تغییر کردم. به گونه ای از آرامش میانسالی دارم میرسم. دیگه واقعاً باید باهاش کنار بیام که میانسالم. ۳۷ سالگی با احتساب ۷۴ سال عمر، میشه یکی از سالهای مابین عمر. خب شایدم بیشتر تو این دنیا بمونم، یا کمتر، ولی در هر حال در حالت میانگین الآن وسط عمرمم.

میخوام آگاهانه و با داده زندگی کنم. خود قبلیم رو بازیابی کنم و آینده رو بهش نشون بدم و تغییرش بدم.

الآن اوضاع خیلی خوبه ولی چرا کماکان صبح که بیدار میشم اولین کاری که میکنم اینه که سعی کنم یادم بیاد امروز تعطیله یا نه و بعد فاصله ی امروز رو تا جمعه میشمرم؟ این عادت در من مونده.

باید زندگیم رو اونجوری که دوست داشتم میساختم. دلم میخواست یه خونه ی کوچولو داشتم از خودم. خیلی کوچولو. در حد یه سوئیت. توش به اندازه گیاه و بی اندازه کتاب باشه. یه پاسیو اگر داشت خوب بود. دلم میخواست یه گرامافون داشتم. دلم میخواست یه چند تا دوست ساده داشتم. گاهی میومدن دور هم چایی میخوردیم و در مورد کتابها حرف میزدیم.

اینا رو میتونستم بسازم، آره نمیتونستم عشق رو بسازم، ولی همینا میتونست رفیق روز پیریِ تنهام باشه. دلم میخواست همه چی ساده باشه. درسته سادگی کسی رو عاشق نمیکنه در این روزگار، ولی از عشق که بگذریم، سادگی از همه چی قشنگ تره.

بوی گندم مال من، هر چی که دارم مال تو...

دارم اینو گوش میکنم. لامپا رو خاموش کردم و بعد از مدتها با لپ تاپ مینویسم. نوشتن با گوشی اون حس رو نداره. هر چند که من حاضر بودم کل این تکنولوژی رو با سادگی زندگیِ قدیم، با مداد و کاغذ عوض کنم. با یه حوض که توش ماهی باشه و توی پاسیوم بذارم، اطرافشم گیاهای مختلف.

ولی در واقع شاید این آرامشی که در بیرون دنبالش میگردم در واقع باید در درون پیداش کنم. نمیشه آدم دیوارهای ذهنش آبی کمرنگ باشه؟ نمیشه کلی جملات قشنگ از کتابهای مختلف تو حافظه ش باشه؟ نمیشه ذهنش تر و تازه و سبز باشه و نور از قلبش بهش بتابه؟

میشه. البته که قشنگ بود داشتن اون خونه، ولی تو 37 سالگی میدونم اون چیزهایی که بیرون از مان کم فایده و موقتن! اون چیزی که اهمیت داره درونِ ماست... :)

جلسه ی دوم روانکاوی بهتر هم بود. از اینکه خیلی جدی تحلیل بشم خوشم میاد. از اینکه به چالش کشیده بشم خوشم میاد. باید برای فردا یک برنامه ای بریزم که بعد از کار برم. باید بیشتر خودم رو به چالش بکشونم.

امروز در مورد این حرف زدیم که من تا چه حد نگران قضاوت دیگرانم. تا چه حد خودمو سانسور میکنم برای ناراحت نکردن دیگران.

میدونی، پدر مثل بختک افتاده رو زندگیمون. از همون بچگی تا الآن. جو خونه ناآرامه. آلزایمر گرفته و هی داره بدتر هم میشه. دلم نمیخواد مثل اون باشم، من مجبور نیستم. خب البته خدا رو شکر که من همسر و فرزندی ندارم که زجرشون بدم. با بقیه هم اونجوری نیستم که زجرشون بدم ولی میخوام کاری کنم پیریم شبیه اون نباشه. بیهوده، انگل وار، بی معنی... بالاخره دارم برای خودم یه قدمی برمیدارم.

من نمیخوام دلسوز همه باشم الا خودم! میخوام اول از همه دلسوز خودم باشم.

هوای ابری همونقدر که میتونه آدم رو غمگین کنه، میتونه لذتبخش هم باشه. در کل همه چی به حال خودت بستگی داره.

تصور کن یه کاری داشته باشی که ازش خوشت نمیاد ولی مجبوری بری، یا یه امتحان خیلی سخت داشته باشی و تو خوابگاه باشی، یا شکست عشقی خورده باشی، یا تو خونه مریض داشته باشی، برای این شرایط هوای ابری بدترینه.

ولی حالا فرض کن جمعه باشه و یه کتاب خوب داشته باشی، شب خوب بخوابی و صبح زود بیدار شی و ببینی دل آسمون گرفته ست، میتونی توی تخت دراز بکشی و کتابت رو بخونی، یه حس دیگه ای داره رمان احساسی خوندن در هوای ابری پائیزی...

هر چیزی بستگی به شرایط آدم داره که چه تاثیری میذاره.

فردا جلسه ی دوم روانکاویمه. نمیدونم باید در موردش چه نظری بدم فعلاً.

کمابیش همیشه یه صدایی هست. اگر بیرون هم نباشه تو مغزت هست، نوشته ها هم صدا دارن. وقتی که تو ذهنت میخونیشون. درسته که با گوش این صدا رو نمیشنوی ولی توی سرت هست.

دلم میخواد سکوت مطلق رو تجربه کنم. نه اونجوری مطلق که صدای هیچی نیاد. فقط صدای حرف زدن نیاد. چه از بیرون چه از دهنم و چه از ذهنم.

امروز داشتم تصور میکردم آدم قدرت تکلم و شنواییش رو از دست بده. دیگه کسی از تو انتظار نداره باهاش حرف بزنی. تو هم حرفای دیگران رو نمیشنوی. هنوز میتونی ببینیشون و شاید خیلی از حرفاشون رو کماکان بفهمی. مهم ترین چیزا رو میفهمی.

ولی مهم اینه که آدم قدرت تکلم داشته باشه و زبانش رو کنترل کنه. از اون شباست که حس میکنم از آدما متنفرم...

کم گوی و گزیده گوی

سعی میکنم آدم خوبی باشم ولی خیلی سخته. خسته که میشی ناخودآگاه میری رو اتوپایلوت. کافیه تمرکزت رو از دست بدی و باز یه کاری کنی که دیگه نشه آندوش کرد.

اون روزی که اختلالات هورمونیم زیاد بود جلسه داشتیم. حتی از قبلشم میدونستم حالم بده و ممکنه کسی رو ناراحت کنم ولی نتونستم جلوی این زبون وامونده رو بگیرم. زدم اون حرفی رو که نباید میزدم و احتمالاً دلی رو رنجوندم. کاش حرف نمیزدم. اصلاً کسی مستقیم از من نظر نخواسته بود! میتونستم دهنمو ببندم ولی نبستم و زبونمم بدبختانه تیزه.

این مسیر سختیه. درمان تیزیِ زبان چیز راحتی نیست، این به مرور شکل گرفته. اینکه من خیلی چیزای کوچیک رو تهدیدی برای خودم فرض میکنم به این زودیا درست نمیشه، کار مداوم میطلبه.

بعد آدما اونقدر ظریفن و حساسن که گاهی با یه حرف ممکنه مسیر زندگیشون تغییر کنه. خیلی مهمه آدم کم و گزیده حرف بزنه، البته در کل پر حرف نیستم، ولی گاهی وقتی دهنمو باز میکنم دیگه نمیتونم ببندمش. اغلب هم اون چیزی که هی به خودم سپردم که نگم رو میگم!

اولین تلاش واقعی

دیشب اولین جلسه ی روانکاویم رو شروع کردم. دلم میخواد این زخمهای کهنه رو درمان کنم و آدم سالمی بشم، این همه دردهای قدیمی خسته م کرده. دوباره و دوباره تجربه کردنشون...

البته راستش روانکاوم رو دوست نداشتم. هنوز برای قضاوت زوده ولی احساس میکنم اون استرسش از من بیشتر بود! خب شاید مجبور بشم عوضش کنم. امیدوارم باز همین مسئله ناامیدم نکنه که قطعش کنم.