یکی از چیزهای خیلی قشنگی که نمیتونم ازش بنویسم مادره. دیگه میانسال شدیم، اونقدر دور و برمون و تو همسنامون آدمایی دیدیم که دیگه ندارنش دلم میلرزه ازش بنویسم، مباد که کسی بخونه و زخمی درونش تیر بکشه که درمانی نداره.
به نظر تو این درسته که خوشبختیامون رو قایم کنیم؟ همه ی ما درد داریم ولی همیشه فکر میکنیم درد فقط مال ماست، حالا اگر شروع کنیم از خوشبختیامون بنویسیم، آدما فرضشون تقویت میشه که تنهان و فقط خودشون درد میکشن و بقیه خوشبختن. این فرض هم هر چقدر که بدونی یه اشتباهه، بازم خیلی درد داره. من خودم تجربه ش کردم... من ترجیح میدم دردهام رو بگم، خوشبختیام رو تو دلم حس کنم. اینجوری به خواننده آسیب کمتری میزنم.
دیروز تو دستشویی یه دختری داشت به دوستش میگفت اونقدر موهام ریخته که فقط یه کمی ازش مونده. تو آینه دیدمش موهای خیلی بلند، مواج و قشنگی داشت، به نظر کم هم نمیومد. طبیعی بود. بعد دوستش هم گفت منم همینجوری شدم. اون یکی از آینه در دیدرسم نبود ولی مطمئنم اونم موهاش کم نیست، یه جور مهربونیه. ما میگیم منم همینجوریام تا اون آدم دیگه حس بدی نداشته باشه.
نمیدونم درسته یا غلط. منم اگه بودم و حتی اگر دسته دسته مو داشتم، میگفتم منم موهام کم شده...
-------------------------------------------------
امروز بعد از صبحونه یهو به خودم گفتم خانوم نگا کن، ع هر چقدرم خوبه مال تو که نیست. آره خوبه. نیاز نیست همه گند باشن که ولشون کنی. این یکی واقعاً خوبه ولی واقعاً تو رو نمیخواد. بیخیالش شو پلیز! بعد از اون باری که بهش پیام دادم و برای تو هم ازش نوشتم، یه چند تا پیام دیگه هم دادیم و تموم شد و من دیگه پیام ندادم و اون هم. نه که خداحافظی کنیم، ولی اون میله خاموش شد، چون دیدم که هنوز نمیخواد. پیامش رو یه طرفه پاک کردم و از بلاک هم که خارجش کرده بودم و دیگه اگرم خواستم نمیتونم پیداش کنم که بهش پیام بدم. پسر چقدر برات آرزوی خوب دارم و این چقدر قلبمو میلرزونه، ولی واقعاً امیدوارم علیرغم اینکه حال منو گرفتی و با احساسم بازی کردی خوشبخت بشی، هیچ آدمی که کامل نیست، همه اشتباه میکنن دیگه ولی تو لیاقت خوشبختی رو داری. من که آخرشم نفهمیدم چرا نخواستی ولی حس قلبیم این شکلیه.
البته این اولین و آخرین آدمی نیست که مجبور میشم ول کنم. یه بار خواهرم رو با میم-جیم آشنا کرده بودم برای داستانهای مربوط به ساز، که سازش رو تعمیر کنه. مامان نمیدونست که من اونو از قبل میشناختم. با خواهرم رفته بود خونه ی میم-جیم که ساز رو تحویل بگیرن و بعد دیشب یهو بعد از نمیدونم چند ماه، تعریف کرد که وای چه پسری بوده! همه چی تموم. چه خونه ی مرتبی و چه همه چیز تمیزی و چه پیتزایی که پخته بوده و ...
آره اونم آدم خوبی بود. بار آخری که دیدمش گفتم ببین اگر نمیخوای جدی باشیم انقدر به من پیام نده، هر باری که تو پیام میدی برای من تعبیرش اینه که میخوای جدی باشیم! من جنبه ی دوستیِ عادی رو ندارم! بعد میرم تو فکر، ولی بعدتر میفهمم که تو فقط حوصله ت سر رفته بوده و به من پیام دادی! اون دوستی هم بعد از نمیدونم چندین و چند سال، 10 سال؟!، نمیدونم شاید بیشتر، بالاخره تموم شد، اونم دیگه پیام نداد و منم. البته اینم بگم که من خودمم یه وقتایی به اون پیام میدادم. دیگه ندادم ولی. آخرین بار خرفهم شدم که بابا این منو نمیخواد که کنارش باشم. دلیلش؟ نمیدونم، مهمم نیست. بیخیالش شدم ولی.
شاید از اینه که آدما هیچ کدوم تهش نمیمونن. من همیشه دنبال موندن و دنبال موندنی ها بودم که پیدا هم نکردم. دوست داشتم یه چیزی همیشگی باشه، وگرنه نمیتونستم ازش لذت ببرم. حالا که با فعل گذشته میگم اینجوری نیست که حالا فرق کرده باشما! نه بابا همونم.
آدمای خوب دیگه ای هم بودن که رهاشون کردم؟ آره خود میم هم علی رغم همه ی بددهنیهاش و عصبیتاش آدم خوبی بود. قلبش مثل یه بچه 5 ساله بود. ولی خب same story. اونم نمیخواست با من ازدواج کنه. فکر کنم این مشکل از منه. من از دور خوب و فانم ولی از نزدیک و به خصوص تو رابطه ی انقدر صمیمی آدم ناراحت و افسرده ای هستم. یه بار میم-جیم بهم گفت که نمیدونم تو چرا هی دنبال چالش میگردی و تا پیداش میکنی شروع میکنی به غر زدن و ناله کردن. کم میشد اون همچین حرف سردی به کسی بزنه، چون همیشه نگران احساسات دیگران بود و به خصوص براش به شدت مهم بود که آدما رو راضی کنه. کلی بهش اصرار کردم که نظرشو در مورد بدیهای من بگه که اینو گفت. اون واقعاً آدم خوبی بود بابا. انصافاً خیلی خوب و برای اونم خیلی آرزوی خوشبختی دارم. حق هم داشت نه؟
چه کاریه آدم یه آدم همیشه نالان و افسرده رو تا ابد تحمل کنه؟ من از دور قشنگم. حتی برای خودمم بهتره که آدما نزدیکم نشن چون تا وقتی دورن من دلیلی ندارم از بدبختیام حرف بزنم.
میدونی؟ این حس امنی داره که یادت بیاری آدما بد نیستن! اگر همه چی خوب پیش نرفته به چیزهای دیگه ربط داره. البته منم بد نیستم! اگر افسرده م تقصیر خودم نیست. نه من بدم و نه اونا. البته آدمای بدی هم تو زندگیم بودن. یعنی آدمایی بودن که واقعاً کارهای خیلی بدی کردن و روح خیلی تاریکی داشتن ولی میم-جیم و ع خوب بودن. میم هم خوب بود به روش خودش. کاش بتونم تغییر کنم و انقدر افسرده نمونم،