جلسه ی دوم روانکاوی بهتر هم بود. از اینکه خیلی جدی تحلیل بشم خوشم میاد. از اینکه به چالش کشیده بشم خوشم میاد. باید برای فردا یک برنامه ای بریزم که بعد از کار برم. باید بیشتر خودم رو به چالش بکشونم.
امروز در مورد این حرف زدیم که من تا چه حد نگران قضاوت دیگرانم. تا چه حد خودمو سانسور میکنم برای ناراحت نکردن دیگران.
میدونی، پدر مثل بختک افتاده رو زندگیمون. از همون بچگی تا الآن. جو خونه ناآرامه. آلزایمر گرفته و هی داره بدتر هم میشه. دلم نمیخواد مثل اون باشم، من مجبور نیستم. خب البته خدا رو شکر که من همسر و فرزندی ندارم که زجرشون بدم. با بقیه هم اونجوری نیستم که زجرشون بدم ولی میخوام کاری کنم پیریم شبیه اون نباشه. بیهوده، انگل وار، بی معنی... بالاخره دارم برای خودم یه قدمی برمیدارم.
من نمیخوام دلسوز همه باشم الا خودم! میخوام اول از همه دلسوز خودم باشم.