نوشته ی سی و دوم: 19 آذر 1404
الآن بالاخره ویدئوی مصاحبه ی کیانوش مختاریان رو با پادکست کارنکن تموم کردم.
یه چیزی که هر چی جلوتر میرم برام مهم تر میشه کارمه. کار انسان چیزیه که از اون طریق میتونی درآمد، احترام، جایگاه و امنیت کسب کنی. خب در واقع از یه سنی به بعد طبیعیه که کار مهمترین چیز باشه. برای منم همینطوره. البته برای من انگار قبلتر هم همین بوده، یعنی حقیقتش رو بخوای هرگز هیچی به اندازه برنامه نویسی برام مهم نبوده.
همین چند سالی که رفته بودم برای ارشد و از برنامه نویسی دور مونده بودم افسردگی حاد گرفته بودم. حالا تازه دوباره دارم خودم میشم. تازه دارم یه کمی احساس امنیت میکنم و این احساس امنیت بیشتر از اینکه از پول داشتن بیاد، از این میاد که خب حالا انگار هر روزم یه کاری میکنم و اون کار هم کار قشنگیه و ازش لذت میبرم، مدام یاد میگیرم.
حالا راستش نمیخوام و نمیتونم دغدغه م رو بذارم روی چیزهای دیگه و مستقلاً به اونا فکر کنم. جلسات روانکاویم رو کنسل میکنم. دلم نمیخواد شیرجه بزنم تو مسائل شخصی! من فکر میکنم که میشه خیلی راحت تر هم حلش کرد. دیروز به روانکاوم گفتم من تصمیم گرفتم که دیگه نیام چون llm هم کارمو راه میندازه. ازش پرسیدم چه برتری ای ممکنه شما بر llm داشته باشین؟ گفت قبول دارم که اون راهکارهای بهتری میده، ولی من حضور انسانی دارم! من فکر کردم من به حضور انسانی چه نیازی دارم؟! جایی که مسئله هست، من راهکار میخوام. ذهن من مهندسیه. من راهکارهای مختلف میخوام که تست کنم و بالاخره یکیش رو من کار کنه.
راستش رو بگم؟ من تهش هم نفهمیدم که روانکاوی چیه! الآن چند جلسه ست که میرم و هر باری که سر این مسئله حرف میزنیم یه جواب ضد و نقیض میگیرم. میگم روانکاوی شیرجه رفتن تو گذشته ست، میگه من روانکاو پویشی ام. ببین در واقع اینه که من هر جلسه میرم اونجا میشینم و حرف میزنم و اون وسطاش چند کلمه حرف میزنه و بعدم یه مبلغ زیادی پرداخت میکنم و میام! بیشتر وقتا حرفایی که میزنه که کلاً پرته! مثلاً میگه الآن مشخصه استرس داری! در حالیکه اون لحظه واقعاً آرومم! یا میگه که دقت کردی که حالت یه جوری شد اینو گفتی؟! در حالیکه هیچ جوری نشدم! رو یه چیزایی گیر میده که اصلاً اون شکلی نیست. اون بار میگفت استرس داری دهنت خشک شده! در حالیکه من فقط تشنه م بود! گفتم نه استرس ندارم، گفت نه مشخصه داری. آخرش حس کردم که راست میگه ها دارم :))) تلقین میکنه به آدم. به نظرم از لحاظ هوشی خیلی سطحش پایینه.
نمیدونم انتظارم چی بوده. من نیاز به روانکاو ندارم واقعاً. من این کاوش رو خودم برای خودم انجام میدم، بسیار آدم عمیقی ام و خیلی خودمو تحلیل میکنم. من نیاز به راهکار دارم و اینکه کنترل بشم که اون راهکارها رو عملی کنم! یعنی مثلاً اگر کنترل کنم خودمو که هر روز نرمش کنم، حال خوبم از اونچه که الآن هست دوبرابر بیشتر میشه. همین راهکارهای کوچیک. نیازی نیست که بشینی با یه آدم مغز فندقی هی حرف و حرف بزنی و جیب اونو پر کنی که هیچی هم نشه آخرش! تازه میگه که من در شرایط اورژانسی هم کاری نمیکنم برات! خب به چه درد میخوره پس؟ در شرایط غیر اورژانسی که افراد نیازه تکون بخورن که حالشون خوب بشه. همین که خودتو زور کنی که تکون بخوری کم کم همه چی درست میشه! این تجربه ی زیسته ی منه!
بگذریم. میخواستم بگم که بهم گفت کار همه چی نیست و این وسط بهم گفت رابطه ی ما انسانیه نه قراردادی! من امروزی که دارم برات مینویسم به این مسئله معتقد نیستم که رابطه ی روانکاو با مراجعش قراردادی نباشه! چرا باید اون آدم به زندگی من اهمیتی بده؟ و اگر میداد که روز اول بهم قرارداد نمیداد که اگر خودکشی کردی به ما مربوط نمیشه! من همش تناقض میبینم و ذهنم از تناقض بیزاره. دنیای مهندسی دنیای دو دو تا چار تاست. ما رو هوا زندگی نمیکنیم. نیاز داریم که مسائل رو بفهمیم و حل کنیم. برم یه سال بشینم جلوی یه آدمی و براش حرف بزنم که منو بفهمه؟! خب یه اشتراک هوش مصنوعی میخرم و با اون حرف میزنم، خیلی هم بهتر میفهمه و یادشم نمیره! چرند هم تحویل نمیده.
راستی برم بپرسم ازش که چطوری میتونه جایگزین روانکاو بشه! ببینم چی میگه. بعد بیشتر برات مینویسم. شب بخیر.